#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_359
توی اون چند دقیقه ای که آراد رفت مدام توی فکر بود و متوجه ی گذر زمان نشده بود
آراد به سختی برای میلاد اجازه ی ورود گرفت چون ممنوع بود
برای دکتر وضعیت میلاد رو توضیح داده بود تا راضیش کرده بود
به همراه پرستاری اومد و کمکش کرد بره داخل بخش. هرچی هم اصرار کرد روی ویلچر
بشینه ببرتش تا کمتر درد بکشه قبول نکرد.
شاید داشت خودش رو مجازات میکرد
شایدم چون هانا داشت درد می کشید نمی خواست خودش بدون درد باشه
پرستار راهنماییشون کرد و کنار تخت هانا ایستاد
صورتش چندتا کبودی و زخم داشت
چندتا سیم و سرم هم بهش وصل بود
با دیدنش باز بغض توی گلوی میلاد نشست
پرستار گفت:
_فقط مین وقت داری
و خودش و آراد بیرون رفتن.. ترجیح میدادن تنهاشون بزارن... آراد دلش نمی اومد بیشتر
از این شکستن برادر کوچیکش رو ببینه بخاطر همین رفت تا نبینه
میلاد نزدیک تر رفت و اروم کنار تختش نشست... دست لرزونش رو بلند کرد و موهای
پریشونش رو از روی صورتش کنار زد و زیر لب باهاش حرف زد
_ خدا لعنتم کنه که نتونستم ازت مواظبت کنم... ببین چه بلایی سرت آوردن؟ عشقم
ناخوشه و منه بی غیرت نتونستم کاری کنم
romangram.com | @romangram_com