#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_352
بیا زخمات خونریزی کردن
_نمیخوام. تا نبینمشون باور نمی کنم
_خیلی خب بیا برو دراز بکش تا بیارمشون
چشم هامو بستم و نفسمو با راحتی فوت کردم... میدونم آراد دروغ نمیگه
کمک کرد روی تخت دراز بکشم و پرستار هم اومد زخمم رو ضد عفونی کرد و دوباره با
باند مشغول بستنش شد
بی توجه به پرستار گفتم
_آراد هانا و مارتین کجان؟ سالمن؟
_اره داداشم نگران نباش خوبن
_کجان؟بگو بیان
_مارتین خونس پیش نگینه خیالت راحت .. هانا هم همینجاس
_حالش خوبه؟ بیهوش شده بود تو بغلم و منم نمیتونستم ولشون کنم برم اون دوتا سگ
رو بزنم
_آ...آره... خوبه...نگران نباش
وقتی دیدم من من میکنه و باشک حرف میزنه نیم خیز شدم رو تخت و خواستم چیزی
بگم که داد پرستار بلند شد
_باز که بلند شدی آقا... دوباره خونریزی کرد
عصبی دستش رو پس زدم و با دلهره گفتم
romangram.com | @romangram_com