#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_327
صبحونمون رو که خوردیم رفت .. منم با مارتین سرگرم شدم
یکی دوساعت همین جوری گذشت که تلفن خونه زنگ خورد
پاشدم رفتم سمتش و جواب دادم
_بفرمایید
صدای نازک خانومی اومد که گفت:
_منزل آقای مهدوی؟
متعجب گفتم:
_درسته... شما؟؟
_راستش من دختر طیبه هستم... مامانم پاش شکسته الان گفت بهتون بگم نمیتونه بیاد
_ای وای عزیزم خوبه الان؟
_آره خانوم بد نیس گچ گرفتنش
_ایشالا که زود خوب بشه
_ممنون خانوم... راستش اگه اشکال نداره من این چند وقته بیام بجای مادرم تا خودش
خوب شه
_آره حتما بیا چون خودم تنهایی از پس کارا برنمیام
_چشم خانوم.. فقط اگه میشه از فردا بیام چون کسی نیس پیش مادرم
_مشکلی نیس
_ممنون خانوم روزتون خوش
_روز خوش
romangram.com | @romangram_com