#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_326
_باشه تا فردا
_تامارتین بیدار نشده بخواب
خیلی خسته شده بودم امروز
چشمامو بستم و کم کم به خواب رفتم
..............
ساعت بیدار شدم
مارتین و میلاد خواب بودن .. بعد از رفتن به سرویس رفتم پایین تا صبحونه آماده کنم
برای میلاد
میز رو چیدم و رفتم بالا سر میلاد وتکونش دادم
_میلاد... عشقم پاشو...میلادم؟
_هوممم؟؟
_مگه نمیخوای بری کارخونه؟
سرش رو تکون داد و خوابالود بیدار شد و رفت سرویس
منم رفتم پایین تا بیاد... داشتم خامه روی نون تست می مالیدم که اومد تو
لبخندی زدم و صبح به خیری گفتم
_صبح بخیر خانوم سحر خیزم
_بشین صبحونتو بخور دیرت نشه
_دیرم نمیشه. بلاخره رئیسی گفتن چیزی گفتن
_فهمیدم رئیسی حالا، نمیخواد کلاس بزاری
خندید و چشکمی حوالم کرد.
romangram.com | @romangram_com