#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_304

بابام چیزی برام کم نمیزاشت که الان عقده ای باشم و فقط پول برام مهم باشه . جوری
تربیتمون کرده که نه کاغذ پرستیم نه آهن پرست.
حتی اگه یه شکلات هم میداد هم همین قدر خوشحال میشدم
اون شب تا دیروقت بیدار بودیم و خوش می گذروندیم.... لبخند از روی لبامون پاک
نمیشد....
روز بعد ساعت صبح بود که با گریه ی مارتین بیدار شدم


گیج خواب بودم از اون طرف هم مارتین یه سره گریه میکرد
به زور بلند شدم و از گهوارش درش آوردم.
پوشکش پر بود. رفتم توی سرویس و تمیزش کردم. بازپوشکش کردم و شیر بهش دادم
ولی مگه میخوابید؟
هر چی تکونش دادم هوشیارتر میشد
_مامان قربونت بره پسرخوشکلم بخواب دیگه
آی ننه خوابم میاد. گذاشتمش وسط خودم و میلاد و خودمم دراز کشیدم ولی صدای
گریش باز بلند شد


ای خدا بگم چیکارت کنه میلاد.. هی گفت بریم خودم کمکت میکنم، طیبه کمکت میکنه..
حالا کو؟ کجا کمک؟ خودش که راحت خوابیده طیبه هم حتما ور دل شوهرشه الان
_به جای غرغر کردن وگله شکایت ازم بیدارم میکردی کمکت کنم خب
متعجب و ترسیده چرخیدم و به قیافه خوابالودش نگاه کردم. ناخوداگاه فکرامو به زبون
آورده بودم. بدون اینکه کم بیارم گفتم:
_ حالا مگه دروغ میگم؟باید تنهایی همه کارا رو بکنم

romangram.com | @romangram_com