#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_266
پیشونیشو ب-و-س-یدم و بلند شدم که برم.
ازشون خداحافظی کردم و بعداز سر زدن به مارتین راه خونه شدم
درخونه رو باکلید باز کردم و وارد شدم
اولین کاری که کردم این بود که
از توی سرویس بهداشتی تی رو آوردم و پارکت های خونی رو تمیز کردم
بعد هم میز آشپز خونه رو جمع کردم
هنوز خوراکی های صبحونه روش بود
خیالم از بابت خونه که راحت شد دوشی گرفتم و از خستگی زیاد سریع به خواب رفتم
:::::::::::::::::::::::::::
هانا
با تکون دستی بیدار شدم.
میلاد با لبخند بالای سرم ایستاده بود
_صبح بخیر عزیزم.. سابقه نداشته صدات کنمو زود بیدار شی... حاملگی چه اثراتی رو
خانوما داره ها
خمیازه ای کشیدم
_صبح بخیر.. ساعت چنده؟
.. پاشو صبحونه بدم بخوری _
دیشب شیر خشک دادن به مارتین ولی امروز خودت باید شیر بهش بدی
romangram.com | @romangram_com