#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_263


به خاطر حفظ آبروی هانا ازدواج کردیم باردار هم بود
فکر کردیم آخر قضیه س و دیگه دست برداشته ولی دیدیم نه...
دوماه بعد یعنی روزعید زنگ زد به هانا و میگفت ... میگفت
نمی تونستم بگم.. با یادآوریش رگ گردنم بیرون زده بود و بی شک رنگمم کبود شده بود
بمیری نسترن
وضعیت پسرا هم بهتر نبود
چشماشون به رنگ خون و رگهای پیشونیشون بیرون زده بود.
سرگرد_ادامه بده


پوفی کردم و چشمامو محکم روی هم فشار میدادم
_ میگفت من نمایشی اونجا بودم یعنی یکی دیگه بوده
میفهمین که؟
باز صدای دادو بیداد و فحش دادن پسرا بلند شد که با تشر سرگرد ساکت شدن
_اگه دوربینای توی خونه نبود باور میکردیم ولی خب چندتا دوربین هست که فیلم
هاشون رو هم نگه داشتم برای مدرک.. نشون هانا نداده بودم ولی با این حرف نسترن، مجبور
شدم نشون بدم


خب شماره ای که باهاش زنگ زده بود رو ردیابی کردیم و پی گیرش هم شدم که بی
نتیجه بود
فقط فهمیدم اصفهانه
الانم که عکس همون شب از منو خانوممو برای برادرش فرستاده و چرتو پرت بهش گفته

romangram.com | @romangram_com