#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_233


انقدر بهش نگاه کردم و غرق افکارم بودم که چشمام گرم شد و به خواب رفتم
.....................
یه هفته از اون روز میگذشت.
توی آشپزخونه مشغول خوردن صبحونه بودیم. نیم ساعتی پیاده روی کرده بودیم و
گرسنه شده بودیم.
هر روز نیم ساعتی به همراه میلاد پیاده روی میکردم آخه دکترم گفته بود.
بیشتر شب ها میرفتیم ولی وقتی میلاد خونه بود صبح میرفتیم.
با صدای زنگ خونه دست از خوردن کشیدم.


ساعت صبح کی میتونه باشه؟
خواستم بلند شم که میلاد سریع گفت
_ کجا؟ بشین صبحونتو بخور، خودم میرم باز کنم
ویرایش شده ی رمان:
منم از خدا خواسته مشغول خوردن شدم.
چون هم گرسنه بودم هم اینکه سختم بود هی بخوام بشینم و بلند شم
با خیال راحت پنیر روی نون مالیدم و خواستم بزارم توی دهنم که با صدای دادو هواری
وحشت زده بلند شدم ورفتم توی سالن


یعنی چی میتونه شده باشه؟!
بادیدن صحنه ی روبه روم نزدیک بود سکته کنم و جیغی از ترس کشیدم
هیراد و هامون دوتایی افتاده بودن به جونه میلاد و کتکش میزدن

romangram.com | @romangram_com