#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_221

همونجور که حدس میزدم ازم فاصله گرفت و با اخم گفت:
_چته باز؟ نگفتم ته ریشت صورتمو زخم میکنه؟
_تا وقتی قهری همین جوری میکمنا. زود ب-و-س-م کن آشتی کن


_عجب پررویی هستیا. اذیتم میکنی بعد بیام ب-و-س-ت کنم؟! برو همون رویا جونت
ب-و-س-ت کنه
_پس حسودیش شده خانم
_ایش انگار تحفس آقا، که من براش حسودی کنم!برو اون ور خفم کردی
_اصلا هر چی تو بگی. ناراحت نشو پسرمم ناراحت میشه
گفتم شوخی کردم که
_نترس پسر جونت چیزیش نمیشه
انقدر خیره نگاهش کردم تا بلاخره نتونست جلو خودش رو بگیره و لبخندی زد
با خیال راحت کمی ازش فاصله گرفتم و به پشتیه مبل تکیه دادم که چشمم به مینای
خندون افتاد.


چشمکی زد و دست روی قلبش گذاشت و ادای تپیدن درآورد، یعنی عشق و دوست
داشتن و همچین چیزایی،
قبل از اینکه فرصتی بکنم و به خواهر پروتر از خودم جوابی بدم تلفن خونه زنگ خورد.
بلند شدم که جواب بدم. شماره ی خونه ی پدرم بود.. تلفنو برداشتم
_الو؟
_سلام بابا خوبی؟
پدرم بود. ازش دلگیر بودم ولی هرچی باشه بابام بود و احترامش واجب، جرئت اینم ندارم

romangram.com | @romangram_com