#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_176
_خجالتی نبودی که؟ نری بیرونا
_باهام حرف نمیزنیا
_خیلی خب بابا. حالا انگار مردشم
_چی گفتی؟
_هیچی
پشت چشمی برام نازک کرد و گوشه ی تخت دراز کشید و گفت:
_زود بیدارشی که بریم خونه ی بابام
_من زود بیدار شم یا تو؟
_تو که بعدش منم بیدار کنی
_آخه من به چیه تو دل خوش کنم؟
_خیلی بیشعوری میلاد
خندم گرفت از حرفاش. بیخیالش شدم و چشمامو بستم
به اندازه ی کافی اذیتش کردم امروز .
ساعت گوشی رو برای ساعت بعد تنظیم کردم
.............
دوروز از اون روز میگذشت.
توی
اتاق کارم بودم و به کارای عقب موندم میرسیدم که مهدی زنگ زد
_سلام
_سلام مهدی. چیکار کردی؟
romangram.com | @romangram_com