#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_141

من بهش سال نو رو تبریک بگم. دلم میخواست اولین عید با هم توی خونه ی خودمون باشیم که
قسمت نشد. با دیدن لبخند زیرپوستیش و نگاهش سمت خودم جرئت پیدا کردم و نزدیکش
شدم
بغلش کردم و گونش رو ب-و-س-یدم و دم گوشش گفتم"


_سال نو مبارک
متقابلا صورتم رو ب-و-س-ید. با یک دستش بغلم کرد و دست دیگش رو روی شکمم
گذاشت
_سال نوی شما هم مبارک
منظورش از شما منو نی نی مون بود
لبخندی از ته دل زدموباز گونش رو ب-و-س-یدم، از هم جدا شدیم و به بقیه هم تبریک
گفتیم.
اهمیتی هم به چشم غره های هستی ندادم. همین که کمی حرص میخوره برام لذت
بخشه.
مامان بزرگ لای قرآن رو باز کرد و از توش اسکناس هایی درآورد و به هممون عیدی داد.
به ترتیب همه ی بزرگترای جمع به ما کوچیک ترها عیدی دادن. عاشق عیدی گرفتنم. مامانم
همیشه میگه تو اگه سالت هم باشه باز بخاطر عیدی ذوق میزنی
خب چه کنم؟عادتمه دیگه!


ترک عادت هم موجب مرضه.
بعد از اینکه مطمئن شدم همه ی عیدی هام رو گرفتم پاشدم برم به خانوادم زنگ بزنم.
توی اتاقمون رفتم و شماره ی خونه رو گرفتم. بعد چند بوق هیراد برداشت.

romangram.com | @romangram_com