#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_90

شایان با حرکت سر جواب منفی می ده. فریبا یه لبخند میزنه و از تو انگشت خودش یه »
حلقه در می آره و دست چپ شایان رو می گیره تو دستشو می خواد انگشتر دستش
کنه اما انگشتر کوچیکه و تو انگشت شایان نمی ره! بلافاصله فریبا یه فکري می کنه و از
تو گوشش، یه گوشواره که به صورت حلقه ش در می آره. گوشواره هه اندازه انگشت
« شایانه! هردو می خدن و فریبا گوشواره رو تو انگشت شایان می کنه و می گه
من ترو نامزد کردم!
همون شب بهشت زهرا
« فریبرز با لبخند داره این صحنهها رو می بینه. بعدش می گه »
انگار مرده هام زیاد دست شون از این دنیا کوتاه نیس!
« بعد بحالت جدي، سرشو بر می کردونه طرف قبر مادرش و می گه »
ببین مامان، شما که تو این دنیا انقدر برایی دارین، خب یه دختر خوب و خوشگل و خانوم
واشه من پیدا کنین و بفرستینش خواستگاریم!!
« بعد با حالت اعتراض، در حالیکه دستشرو طرف قبر حرکت می ده می گه »
بعد در حالیکه می خواد کنار قبر مادرش بشینه میگه »!
خب اینطوري می تُرشم تو خونه که

«بذار مشخصاتشو برات بگم به دفعه یه چیز اشتباه برام نفرستی! عرضم به خدمتت که، یه
دختر می خوام قاعده هولو! قدش بلند باشه، چشم وابروش قشنگ باشه، رنگ پوستش...

romangram.com | @romangram_com