#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_87

بلند می شه : زار و زار گریه می کردن پریا مثل ابراي بهار گریه می کردن پریا.
همونشبتوبهشتزهرا
فریبا خیلی ناراحت، در حالی که آروم آروم داره گریه می کنه، قدم می زنه. اون آهنگی »
که قراره در مورد مادر ساخته بشه، همینجا شروع به پخش شدن می کنه. در هر صورت
همونجوري غمگین، راه می ره تا می رسه به قبر مادرش. یه لحظه مکث می کنه و بعد می
شینه کنار قبر. زانوهاشو می گیره تو بغلشو سرشو میذاره رو زانوهاش.
همونشبتوبهشتزهرا
شایان و فریبرز، یه جا از دور واستادن و دارن فریبا رو نگاه می کنن. فریبرز می گه »
خیلی غصه داره!
شابان : برو پیش ش.

همون شب تو بهشت زهرا
فریبا یه لحظه سرشو بلند می کنه و فریبرز رو یه گالن آب دست شه، می بینه. فریبرز »
بهش یه لبخند می زنه و بعد دولا می شه و شروع می کنه روي سنگ قبر رو شستن. وقتی
« کارش تموم می شه، می شینه و یه فاتحه می خونه و بعد به فریبا می گه
تو کار خودتو مردي! حد اقل وقتی یه روزي تو آینه به صورت خودت نگاه کردي، ازش
خجالت نمی کشی! وقتی یادت بیاد سعی خودتو کردي، آروم می شی!
« فریبا یه لحظه به فریبرز خیره می شه و بعد می گه »

romangram.com | @romangram_com