#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_75

« پدر و مادر پسره دوباره یه نگاه تعج آمیز به همدیگه می کنن و پدر پسر می گه »
والا فعلا که من ماهی بیست سی هزار تومن بهشمی دم! حالا تا بعد خدا بزرگه!
فریبا : فکر نمی کنین این مبلغ یه خرده کمه؟!
« پدره یه حالت بلاتکلیفی تو صورتشپیدا می شه که مادره زود می گه »
البته خرج رخت و لباس و کفشو رفت و آمد و اسم نویسی شم جداسا! همونا سر به
فلک میذارن!
اینو که مادره می گه، پدره یه لبخند می زنه و سرشو به علامت تائید تکون می ده که »
مادره در گوششمی گه
آخه مرد چقدر بهت بگم یه خرده ماهیونه ي این دختره رو زیاد کن که جلو مردم سر
شکسته نشیم!
« فریبا اینا یه نگاه می همیدیگه می کنن که فریبرز آروم در گوش فریبا می گه »
الحق که انگشت رو خوب پسري گذاشتی! اگه ماها خودمون صد تا خونه رو در می زدیم
یه همچین نوبر بهاري گیرمون نمی اومد!
فریبا : ببخشی، خدمت و این چیزا چی؟ می دونین که! خیلی مهمه!
مادر پسره : .ا! بچه م هنوز وقت خدمت کردنش نیس که! حالا هس که بکنه! این چند
سال که پیش خودمونه، گذاشتیم استراحتاشو بکنه!
« فریبرز با حالت شوخی اما جدي، بلند می گه »
بعله!! آدم خدمت رو همیشه می تونه بکنه! سی و پنج سالگی، چهل سالگی! اصلا می تونه

romangram.com | @romangram_com