#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_29

پدر فریبرز : اینا مهمونی نمی آن که!
فریبرز : پس می آن چی کار؟
پدر فریبرز یه چپ چپ نگاهش می کنه و ي گه م »
می خوان بیان خواستگاري بنده!
فریبرز : ماشاالله به این قد و قامت و اشتهاتون! چند بار می خواي داماد بشی شما؟!
پدر فریبرز : می گم می خوان بیان خواستگاري فریبا!
فریبرز : اینو دیگه فکر نکنم راضی بشه!
پدر فریبرز : پس تو کره خر به چی راضی ش کردي که دو ساعته داري برام می گی و
من شکر خدا می کنم؟!
فریبرز : آدم باید در هر لحظه از زندگیش، شکر خدا رو بکنه ! گیرم دو تا شکرم اضافه
کرد! راه دوري نمی ره که!
« پدرش با عصبانیت می گه »
می گم پس به چی راضی ش کردي؟!
فریبرز : به اینکه بره خواستگاري دیگه!
« پدرش اشتباهی حالی ش می شه و یه نفس راحت می کشه و می گه »
خب از اول همینو بگو دیگه!
فریبرز : خب همین!
پدر فریبرز : منم که از اول همینو گفتم! بالاخره فریبا راضی شد که بیان خواستگاري!

romangram.com | @romangram_com