#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_136
-شهرزاد!آخه چته؟!سیامک این چه شه؟!
سیامک بهم خندید و همونجور که می رفت طرف آشپزخونه گفت:من فکر می کنم یه استراحتی وسط صحبت بدیم بد
نباشه ها!
اصلا" نمی فهمیدم چی شده که شهرزاد گفت:بابا!انگار تو یه چیزی همون حدود صد هزار دلار برنده شدی!خلاص!
-صد هزارتا؟
-فکر کنم آره!
یه خرده تو مغزم این رقم رو بالا و پایین کردم و بعد گفتم:تو مطمئنی؟!
-آره!آره!من و سیامک هر دو چکش کردیم!
دوباره یه خرده فکر کردم!اعداد تو مغزم می رفت و می اومد! هی رقم صد هزار تو ذهنم نقش می بست و هی کج و کوله میشد!یه آن یه مرتبه به خودم نهیب زدم!چه خبرته؟چرا دیوونه بازی در می آری!اول باید ببینی اینا راست می گن یا سر بسرت میذارن!بعدش!از قدرت و مهربونیش که غافل شد!
کمی به خودم اومدم و به شهرزاد گفتم:شهرزاد جون، شوخی و این حرفا که در کار نیس؟!
-اصلا"! تو صد هزار دلار برنده شدی!به همین راحتی!
یه نگاه به هر دوشون کردم انگار حقیقت داشت!خدای خوب و مهربون یه بار دیگه بزرگیش رو نشون داده بود!یه معجزه! فقط چشمامو بستم و سرمو گرفتم طرف بالا و گفتم:
-خدایا من همیشه به تو ایمان کامل داشتم اما حالا نمی دونم چی بهت بگم!مرسی!مرسی! مرسی!شکرت!شکرت!شکرت!
وقتی چشمامو وا کردم دیدم هر دو جلوم واستادن و دارن نگاهم می کنن!یه مرتبه شهرزاد گفت:خوبی؟!
سرمو تکون دادم!
-دکتر موکتر لازم نداری؟!
-نه!اصلا"!
-صد هزار دلار پوله ها!
romangram.com | @romangram_com