#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_134

همونجور که بهش مات شده بودم،آروم گفتم:ده هزار دلار؟!
خندید و گفت:آره!
‏-مک؟!یعنی ده هزار دلار کامل؟!!
‏-آره!واقعا" تو چه شانسی داری روشنک!
یه مرتبه حس از تو تنم رفت و ول دادم خودمو رو مبل که زود سیامک پرید و از تو آشپزخونه برام یه لیوان آب آورد و داد بهم! یه خرده ازش خوردم و دوباره به هر دوشون نگاه کردم و گفتم:شهرزاد!شوخی که در کار نیس؟!
‏-اصلا" به جون تو!
‏-یعنی همین فردا من می تونم برم و ده هزار دلار بگیرم؟!
‏-همین فردا می تونی بری بگیری!
‏-ده هزار دلار چقدر می شه؟ده هزارتا...
‏-انقدر می شه که با اون پولی که تو ایران بهت دادم بتونی پدرت رو آزاد کنی!اضافه م می آد!
یه لحظه ساکت شدم و یه مرتبه زدم زیر خنده!اصلا" دست خودم نبود! فقط می خندیدم طوری که هر دوشون ترسیدن!
بعد یه مرتبه خنده م تبدیل شد به گریه!یه گریه هیستریک! شهرزاد زود بلند شد و آروم شونه هام رو ماساژ داد!یه خرده آروم شدم و گریه م بند اومد!تازه می فهمیدم چی شده!پریدم رو زمین و شروع کردم به سجده کردن!نمی دونستم چه جوری از خدا تشکر کنم!انقدر سجده کردم که شهرزاد اومد جلو و از زمین بلندم کرد و نشوند رو مبل و گفت:چه خبرته؟!حالا اگه صد هزار دلار برنده شده بودی چیکار می کردی؟!
‏-هیچ فرقی نداره شهرزاد! همین که خدا منو فراموش نکرده برام کافیه.
خدا گر ز حکمت ببندد دری
ز رحمت گشاید در دیگری
‏ واقعا" این شعر درسته!من با چشمای خودم دیدم!
‏-مگه کسی گفته غلطه؟!
‏-آره!بعضیا ایمان ندارن!راستی شهرزاد جون !نصفه این پول مال توئه!

romangram.com | @romangram_com