#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_126
رفتم و دست و صورتم رو شستم و رفتم تو اشپزخونه! شهرزاد يه قوري قهوه درست كرد و يه ماهيتابه ام رو گاز گذاشت و يه جعبه كوچيك در اورد و بازشون كرد و گذاشت تو ماهيتابه و اومد نشست و گفت:
-غذاهاي اينجا بيشتر اينجوريه! حاضر و اماده!
-چي بود اينا؟
-همبرگر بوقلمون. خب حالا بشين و جريان رو برام بگو! اين چند وقته چيكارا كردِ؟ تهران چجوري شده؟ اوضاع احوال چطوره؟
-فرقي نكرده همون جور كه بود هست!
-تو چيكار كردي؟
براش تمام جريان رو مفصل تعريف كردم. خيلي ناراحت شد و بغلم كرد. واقعا دختر ا محبتي بود. حرف زدنش رفتارش حتي نگاه كردنش بهم اميد مي داد.
يه ساعت بعد سيامك اومد خونه. با روي باز و خوش امد گويي گرم.
مي گفت خيلي خوشحاله كه من اومدم اينجا. م يگفت روحيه شهرزاد از وقتي قرار شده من بيام خيلي عوض شده!
خلاصه اون روزا و شبا خيلي خو.ب گذشت. اولين روز تو خارج از كشور. چيزي كه شايد قبلا حتا تو خوابم هم نميديدم.
فرداش سيامك ساعت هشت بود كه رفت سركار! شهرزاد يه ساعت ديرتر مي رفت. مي خواست منم با خوذدش ببره كه كم كم با شهر و ادماش اشنا بشم!
همين جوري كه دوتايي قدم مي زديم و شهرزاد برام حرف مي زد! همه اش سرم اين ور و اون ور بود و دور و ورم رو نگاه مي كردم. برام تازگي داشت!
یه دنیایی دیگه بود! خیلی قشنگ بود! خیابونای تمیز! ماشینای نو و شیک! ادمای سرزنده و با لباسای رنگی! ادمایی که شاد بودن و شادی تو صورتشون معلوم بود! همهع زنده بودن! تازه متوجه اسمون شدم! ابیِ ابی! اصلا دود تو هوا نبود! یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
-چه هوایی؟! عالیه! چه ادمایی؟!
-دخترا و زن آ رو ببین! ببین چه لباسایی تنشونه!
-اره ، میبینم!
-واقعا زنده ن!
-خودشون چه جوری کار میکنن!
romangram.com | @romangram_com