#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_124

-خيلي قشنگه شهرزاد! مباركتون باشه! ايشالله هميشه با دل خوش توش زندگي كنيد!
-قربون تو! ممنونم! اون اتاق گوشه اي ماله توئه!
-باشه اما براي چند روز! اگه لطف كني و يه اتاق برام بگيري ممنون ميشم!
-بابا فعلا تو مهمون مايي! انقدر عجله نكن! بيا! اينم اشپزخونهى ميوه و اين چيزام تو يخچال هست! اگه تشنه ات شد از شير اب نخوريا. اينجا اب معدني مي خوريم!
-نه ترو برو سر كارت ديرت شد!
-نه نميشه!
-به خاطر من رييست بيرونت ميكنه آ.
-غلط مي كنه! اون موقع منم شب از تو خونه بيرونش مي كنم!
يه نگاه بهش كردم كه گفت:
-با سيامك يه مغازه خريديم. دوتايي اونجا كار مي كنيم. حالا مي برمت ببيني.!
-مباركتون باشه ايشالله هرچي از خدا ميخوايد بهتون بده! واقعا خوشحالم شهرزاد وضعتون خوبه اينجا.
-ايشالله كاري توام جور ميشه! حالا مي خواي يه حموم كني؟
-نمي دونم!
-بيا بيا برو يه دوش بگير سرحال بياي!
حموم رو بهم نشون داد. چمدونم رو بردم و گذاشتم تو اتاقم و رفتم حموم! چقدر حمومشو شيك بود!
بيست دقيقه بعد لباس پوشيدم وو اومدم بيرون! شهرزاد چايي دم كرده بود. دوتايي نشستيم و يه چايي خورديم و ياد خاطرات كرديم. ياد دوران داشنگاه و بچه ها.!
خلاصه بعد از يه ساعت شهرزاد شماره مغازشون رو بهم داد و رفت. منم تو اتاقم رو تخت دراز كشيدم! يه دفعه يادم افتاد كه اي واي! چه جوري به مامانم اينا خبر بدمم كه رسيدم؟ دلشون حتما برام شور ميزنه! خواستم يه زنگ بزنم به شهرزاد و بپرسم كه ميشه يه تلگراف بزنم ايارنت؟ اما خجالت مي كشيدم! نمي خواسنم زيادي بهشون زحمت بدم! چاره نبود! بايد صبر مي كردم!
دوباره روي تخت دراز كشيدم و چشامو بستم! برنامه ام بهم خورده بود! بايد سعي مي كردم كه بخوابم! بايد اماده مي شدم و براي يه زندگي سخت با كار زياد! خوابم برد! يه وقت متوجه شدم كه يكي اروم داره صدام ميكنه! يه مرتبه از جام پريم. تند سلام كردم و گفتم!

romangram.com | @romangram_com