#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_115
-خيلي دوستت دارم شهرزاد! خيلي خيلي زياد!
-برو ديگه اشكمو در اوردي! منتظر باش!
-منتظرم!
-به مامانت و رامين سلام برسون و بگو قول ميدم تا يكي دو ماه ديگه همه چي درست بشه! برو فعلا! خداحافظ!
- خداحافظ شهرزاد!
-برو خيالت راحت باشه.
تلفن رو قطع كردم و اشك هامو پاك كردم و پول رو حساب كردم و اومدم بيرون.!
هركسي نمي تونه حال اون احظه منو درك كنه مگه اينكه روزي در وضعيت من قرار گرفته باشه! ادم وقتي اميدش از همه جا قطع ميشه و يه مرتبه يه دوست يا هركس ديگه حتي براش گريه بكنه ادم به زندگي اميدوار ميشه!
حرفاي شهرزاد بهم اميد داد! اگرم بهم دروغ گفته بود بازم بهم اميد داد! همونكه مثل عموم باهام رفتار نكرد! برام كافي بود. در هر صورت روحيهخ ام كمي بهتر شده بود! يه تاكسي گرفتم و برگشتم خونه. ظهر شده بود و هنوز مادرم برنگشته بود. تند يه چيزي درست كردم . رامين ساعت دو و نيم مي اومد خونه. يادم افتاد كه بايد به شركت تلفن مي كردم اما ديگه اصلا برانم مهم نبود! اخرش اين بود كه اخراجم كنن ديگه! چه فرقي به حالم داشت؟ يه ساعت بعد مادرم برگشت. با يه نگاه تو صورتش فهميدم چي شده! هون حالي رو داشت كه من اون روز بعد از برگشتن از خونه عمو داشتم. براي همين تخواستم چيزي ازش بپرسم كه خودش تا روپوشش رو در اورد و زد زير گريه:
-خدا هيچ دستي رو خالي نكنه! خدا هيچكس رو گرفتار . خدا هيچكس رو جز به خودش محتاج نكنه
رفتم جحلو و بغلش كردم كه گفت:
--انگار نه انگار كه خواهرشونم...بي چشم و رو ا....همين بابات سر عروسي ش چقدر بهش كمك كرد! اون موقع بيكار و بيعار بود. بابات گذاشتش سرزكار... انقدر به اين و اون رو انداخت تا براش كار جور كرد و از همون كار پشت خودشو بست! حالا كه بابات محتاجش شده از من كه خواهر بزرگترشم خجالت نميكشه و ميگه با سي چهل تومن كارت راه ميافته؟
ماچش كردم و گفتم:
-غصه نخور مامان! دنيا محل گذره! حالا بيا بشين كارت دارم. تا رامين نيومده مي خوام باهات حرف بزنم. رفته بودم خونه شهرزاد اينا!
-دوستت؟
-اره! نبود! يه ساله كه رفته!
-خب؟
-مادرش شماره شو داد و من باهاش صحبت كردم و جريان رو گفتم.
romangram.com | @romangram_com