#خانم_پرستار_پارت_75

با هم خلوت می کردن. والا من شب عروسیم هم با شوهرم تنها نبودم.
از ذهنم گذشت، که حتما قبلش کارت را ساخته واسه همین شبه عروسیت سه نفری بودید.
و بعد از گفتن این حرف رفت.من و ارشاد نگاهی به هم انداختیم و و دوتایی بلند خندیدیم.
آنقدر خندیدم، که داشتم می افتادم که ارشاد با دستانش گرفتم، ولی تعادلش را از دست داد و رویم، افتاد.
یک لحظه خنده مان قطع شد که دوباره، صدای پیرزن آمد:
__ گفتم الان هم که!
و واقعا این دفعه رفت.
بعد رفتنش من و ارشاد مثل بمب منفجر شدیم.
هنوز در همان حالت داشتیم می خندیدیم، که صدای ظریف دخترانه ای را شنیدیم.
__ارشاد!...
ارشاد، چند دقیقه ساکت شد.
انگار می خواست صدای دختر را تجزیه و تحلیل کند!
بعد از چند دقیقه ارشاد با سرعت از روی من بلند شد و من هم به دنبال ارشاد بلند شدم.
رگ گردن و شقیقه ارشاد برجسته شد و زیر لب زمزه کرد:
_سحر!
به طرفش رفتم. بی نهایت عصبانی بود و این را می شد، از نفسهای عمیقی که می کشید فهمید.
)این دختره کیه؟ چه قدر اسمش آشنایت(!
سحر با تمسخر نگاهش را به من دوخت و ارشاد را خطاب قرار داد.
__اوه ارشاد خان، همسرتونن یا جی افتون؟
ارشاد با خشم نگاهش کرد.
_ به تو ربطی نداره!
__خواهر من رو به کشتن دادی حالا زن گ..
ارشاد فریاد کشید.
_خفه شــــو.~

romangram.com | @romangram_com