#خانم_پرستار_پارت_73

_ ندی اون لباسه خوبه؟ هم بلنده هم شیک روی قسمت سینش هم که سنگ دوزی شده... آستینشم سه ربعه.
- وات؟ ندی دیگه چع صیغه ایه؟
ارشاد با نیش باز نگاهم کرد.
_صیغه عقد داأم.
_ رو آب بخندی ...
وارد پرو شدم و لباس را پوشیدم، در یک کلام عالی بود.
صدای در و پشت بندش صدای ارشاد آمد:
_ ندا باز کن ببینم چه طوره؟
در را که باز کردم سوتی زد.
_شماره بدم جیگر ؟ یه شب مهمون ما باش قول می دم بد نگذره.
بعد از گفتن این حرف نیشش را وا کرد.
بیا، یک سوتی جلویش دادم ببین چه کار می کند.
چشم غره ای رفتم و لباس را در آوردم.
)همین رو می خرم(
از پرو خارج شدم و به طرف پیشخوان حرکت کردم.
-چه قدر می شه؟
_همسرتون، حساب کردن.
خنده ام گرفت؛ فکر کرده بود ارشاد شوهرم است!
) ها؟ چیه؟ فکر می می کنید الان می گم دلم قیلی ویلی رفت؟
آخه مــــن؟ ارشـــاد؟(
از لباس فروشی بیرون آمدم.
ارشاد دم در، منتظرم، ایستاده بود.
-هی~ ارشی جون.~
ارشاد با تعجب نگاهی به صورتم انداخت.

romangram.com | @romangram_com