#خانه_وحشت_پارت_60
ـ کجا؟ماکه هنوز چیزی نگفتیم.
عمادـ بقیش باشه برای بعد.
زیادی برزخی بود نمیتونستم چیزی بگم،سوارماشین شدیم و رفتیم دانشگاه.تران و رویا تو حیاط بودن،از عماد تشکر کردم خواستم برم سمتشون که صدام زد.
عمادـ رویا
برگشتم سمتش
ـ بله؟
عمادـ خوش گذشت.
باتعجب نگاهش کردم یعنی چی؟!!!فقط قهوه خوردیم و یکم حرف زدیم!
عمادـ اینکه امروز کنارم بودی خیلی خوب بود.
ـ ممنون!!!
به جان خودم این قاطی داره.خداحافظی کردم و رفتم سمت دخترا.
بعدازچنددقیقه عماد واردکلاس شد.چیزی از درس نفهمیدم کاش نمیومدیم اصلاحوصله نداشتم.پایان کلاس اعلام شدو همه بلند شدن برن.
romangram.com | @romangram_com