#خانه_وحشت_پارت_58

ـ باشه مشکلی نیست.

خیلی داشت سعی میکرد جلوی خنده هاشو بگیره کاملا مشخص بود.

عمادـ باشه خوبه.من دراصل متولد رشتم.بعداز به دنیااومدنم اومدیم اینجا یعنی یکی ازروستاهای اطرافه خونمون.خودم خونه دارم ولی نمیخوام پدرمو تنهابذارم.فقط گاهی وقتا که نیازبه تنهایی داشته باشم میرم خونه خودم.رویا..

نگاهش کردم

عمادـ چراانقدرشبیه مادرمی؟

حس کردم چشماش داره قرمزمیشه وا یعنی میخواست گریه کنه؟عذرخواهی کردو رفت بیرون.فنجون قهوه رو برداشتمو کمی خوردم.عاشق طعمش بودم.چرا من شبیه مادرشم؟واقعا انقدرشباهت داشتم که باعث گریه کردنش شده؟گفت نمیخواد پدرشو تنها بذاره پس یعنی مادرش مرده.الهی واسه همین اینهمه بهم محبت میکنه پس!. عماد برگشت قرمزی چشماش رفته بود.

عمادـ متاسفم

ـ خواهش میکنم درضمن بابت فوت مادرت تسلیت میگم.

باتعجب نگاهم کرد.

ـ ازحرفات متوجه شدم.

عمادـ خوبه،ممنون.

کمی از قهوه خوردو منتظرنگاهم کرد.

ـ چیشده؟

romangram.com | @romangram_com