#خانه_وحشت_پارت_138

صدایی که ترانه خوب میشناختش دادزد

-توغلط میکنی,دستت به زنم بخوره خودم استخوناتومیجووم.

باترس به هردونفرشون نگاه کردوگفت

-دوستم کجاست؟

پسرغریبه -داره میمیره دیگه چیزی نمونده.

دوباره اون صدای نحس

-برو بیرون دیگم نیااینجا.

به طرف شیدارفت و به بدن خونیش نگاه کرد,بادیدن خون تازه ی بدنش بوکشیدو مثل کسی که غذای موردعلاقشو بومیکشه گفت

-وای دوباره گرسنم شد.

ترانه ملحفه رودورخودش پیچیدو به گوشه ای تکیه داد.

-نترس عزیزم,دیدی که دردی نداشت,چیزی هم حس نکردی.

دستاشوبازکردو گفت

-بیا عزیزم,نترس.

romangram.com | @romangram_com