#خانه_وحشت_پارت_136

-شوهرت,عزیزت,نفست,همه چیزت فقط منم فهمیدی؟ب*و*س*ه ای به موهام زد که باچندش نگاهش کردم,گیره ی سرموبازکردو موهای بلندم آویزون شدن.باانگشتای بیرنگش تاربه تارموهامو نازمیکرد.

-بسکن داری حالموبهم میزنی.

-کمکم خوشت میادعزیزم.

بالحن صحبتش باترس نگاهش کردم.

-چ..چ..چییک..کار میخ..خوای بکنی؟

لبخندی زد که دندونای تیزش معلوم شدن.

-نترس فقط مال من میشی همین.

اشکام شدت گرفته بودن.کاش کسی بودتا کمکم کنه.مانتومودرآوردو کمی تنموبوکشید.روی دستش بلندم کردوسرشو توگردنم گرفت,لرزبدنم شدیدشده بود.

-خواهش میکنم ازت...

حرفم تموم نشده بودکه بافرورفتن دندوناش توگردنم چشمام بسته شد.

-(رامین)

بلاخره بعدحدودادوساعت گشتن به یه در آهنی رسیدیم.نمیدونستیم بایدچطور بازش کنیم,اونقدرکلافه ونگران ترانه بودم که هیچکاری نمیتونستم انجام بدم.حسام گوششوبه درچسبونده بود.

-یه صدایی میاد.

romangram.com | @romangram_com