#خانه_وحشت_پارت_108
بااین حرفم انگار دردشو بیشترکردم،هق هقش بلندشدو ازاتاق رفت بیرون.پتوهارو جمع کردم و رفتم ببینم ترانه کجاست.دستشویی،حمام،آشپزخونه،پذیرایی...تموم اتاقاروگشتم و صداش کردم اماجواب نداد.رویاکه به نظرآروم شده بود اومد سمتم
رویاـ چیشده؟ترانه کجاست؟
ـ نمیدونم هرچی صداش کردم جواب نداد.
ـ حتمارفته برای صبحانه خریدکنه،یه زنگ بهش بزن.
ـ باشه.
زنگ زدم ولی تلفنش تواتاقش بود.در بالکن اتاقش نیمه بازبود،یه سری به بالکن زدم ولی اونجاهم نبود.
ـ رویا تران نیست.بدون گوشیش هیچوقت خریدنمیره خودت که میدونی باخودش میبره همیشه تاازفروشگاه زنگ بزنه ببینه چیزی لازم داریم یانه؟
ـ وای میدونم شیدا بسکن بذار فکرکنم.
ساکت شدم و روی مبل نشستم.
ـ رویا
یعنی کجارفته؟قراربود همه جاباهم باشیم پس امکان نداره از خونه بیرون رفته باشه.
ـ مطمئنی همه جارو گشتی؟شاید نفسش گرفته باشه.وای اگه نفسش گرفته باشه تاالان...وای نه خدایا خودت کمک کن.کجایی تو دختر؟
باترس و نگرانی ای که به جونم افتاده بود باقدمای لرزون رفتم سمت باغ.شیداهم بدترازمن بودوبازومو سفت گرفته بود.دورتادورباغوگشتیم ولی نبود.درآخربه اجباررفتیم به سمت کلبه.
romangram.com | @romangram_com