#خان_پارت_141
دردتون میآورد. کاری که از دستتون برنمیاومد.
روی دستم و نوازشی داد و با لحن مادرانهای گفت:
-بمیرم برات دخترم. چی کشیدی توی این چندوقت. علی گفت چقدر اذیتت کرده،
مطمئن باش به موقع گوششو میپیچم.
تک خندهای زدم و گفتم:
-لازم نیست خاله جون. علی اون زمان حالش دست خودش نبود، عصبانیتش
بهخاطر خیانتی بود که علنی به چشم دیده بود. هنوزم زخمش تازهست ولی
خشونتی که اون اوایل داشت و نداره. انگار کمکم داره آروم میشه.
لبش به خنده کش اومد و گفت:
-نه، آروم شدنش دلیل داره. پسرم دوباره دل بسته!
چشم ریز کردم و با تردید پرسیدم:
-چطور؟
زیرکانه خندید:
-از لحن حرف زدنش مشخصه دیگه. وقتی از تو میگه، میشه عشق رو توی
تک تک کلماتش حس کرد! پسرم بد بهت دلبسته دختر...!
خجل سر به زیر انداختم و لبم و زیر دندون کشیدم تا به خنده کش نیاد.
شنیدن این حرف از زبون خاله ذوقزدهم میکرد. واقعاً علی بهم دل بسته بود؟
خاله با دو دستش صورتم و قاب گرفت و وادارم کرد سرمو بالا بدم.
با هردو انگشت شستش گونهمو نوازشی داد و گفت:
-تو تموم این سالها آرزوم بود وقتی بچهمو پیدا میکنم هنوز مجرد باشه. دوست
داشتم خودم عروس یا دامادش کنم. این همه سال حتی نمیدونستم بچهم دختره یا
پسر. حالا که بهش رسیدم، اونم وقتی که قلبش هم زخمیه هم یک عشق دیگه تو
romangram.com | @romangram_com