#خان_پارت_140

بچهمو ازم نگیری...!
وضعیت آسفناکی بود؛ از طرفی خاله بعد از چندین و چند سال به پسرش رسیده
بود و از طرف دیگه خانوم بزرگ هم حق داشت. اونم مادرش محسوب میشد.
چهرهی علی درهم شد. خاله هم آشفته به نظر میرسید. دیدن خانوم بزرگ تو اون
حال و اون شرایط حال همه رو بد کرد.
زنی با اون عظمت و اون همه قدرت و اعتبار حالا به این روز افتاده بود.
به کمک خدمه، خانوم بزرگ رو به داخل خونه بردیم. علی هم به اتاق خانوم
بزرگ رفت تا باهاش صحبت کنه.
من هم خاله رو به اتاق خدمه جایی که خودم مستقر بودم، بردم و کمکش کردم
روی زمین بشینه.
دستم همچنان در دستش بود و وادارم کرد کنارش بشینم.
با ناراحتی آشکاری گفت:
-یک سری توضیحات به من بدهکاری خانوم خانوما!
میدونستم سؤالاتش در مورد علیرضا و دروغی که سری پیش گفته بودم، بود.
پس سرم را خاروندم و پرسیدم:
-چی؟
با شک پرسید:
-چرا سری قبل که با علیرضا اومدی خونهم به دروغ گفتی این چوپون جدید خا ِن؟
چرا نگفتی اونی که با زن علی ریخته رو هم دراصل هادی نامزد تو بوده و
علیرضا تو رو بهخاطر انتقام آورده خونهش؟
آهی کشیدم و گفتم:
-گفتنش چه دردی از شما دوا میکرد آخه؟ شنیدن این حرفها فقط درد رو

romangram.com | @romangram_com