#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_98
وقتی رفت پیش خودم فکر کردم شاید به خودش بیاید و به تمام گناهاش اعتراف کند.آن وقت من هم از این همه زجر و عذاب راحت می شوم.آری!هر روز زیر شلاق ندامت جان می باختم و با نگاه مضطرب مادر جان می گرفتم.
_ امروز حالت چه طوره دخترم؟
بی توجه به پرسش مادر نگاهم تا آن سوی پنجره پر کشید.درخت چنار یک دست سفیدپوش شده بود.
_ مامان یادته پارسال این موقع با مادربزرگ رفته بودیم دیزین؟مادربزرگ روی برف ها سر خورد و...
و مادر ادامه داد: و به من غر زد که دختر!ما ها رو چه به اسکی؟سپس لبخند محوی گوشه ی لبش نشست.از سکوتی که کرد فهمیدم به یاد مادرش افتاده است.
_ مامان!چند روزه برف می باره؟
نگاهش با پرنده ی نگاهم هم پرواز شد: دو سه روزیه!روی زمین پر برفه،دیروز نتونستم برم بیرون هویج بخرم تا برات سوپ درست کنم.
_ مامان!من نمی خوام ازدواج کنم...
دستم را فشرد و گفت: احساست رو درک می کنم،همهی دختر ها مدام با خودشون کشمکش دارن.این که باید ازدواج کنن یا نه؟خیلی زود این مرحله رو پشت سر می ذاری!ازدواج هر دختر و پسری رو به تکامل می رسونه.
آه کشیدم،مادر چه فکری می کرد و من در چه فکری بودم.
_ مامان قاتل کاوه پیدا نشد؟
چشمانش گرد شدند و پرسید: قاتل؟کی گفته کاوه گکشته شده؟او فقط مفقود شده.یعنی معلوم نیست کجا رفته.
از سوتی ای که داده بودم ترسیدم و با لکنت گفتم: خوب نمیشه آدم تو خونه ی خودش گم شه... لابد یه اتفاقی براش افتاده دیگه...
romangram.com | @romangram_com