#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_97

خدا کنه چیزی راجع به عروسی من بهش نگه.

_ خونه که زیاده،ولی خونه ای که باب میل ما باشه به این آسونی ها پیدا نمیشه... ماندانا؟نه!با خواهرش رفته بیرون.

و به نگاه پرتعجب من اهمیتی نداد.

_ ممنونم،خداحافظ. و تق گوشی را روی تلفن کوبید: خیلی ازش خوش میاد.خونه پیدا کردین؟آخه به تو چه مرتیکه ی دهاتی!همین جا می مونیم تا چشمت دربیاد.

_ چرا بهش گفتی من خونه نیستم؟

نگاه پراکراهی به سویم روانه کرد و با لحن بدی گفت: حالا باهاش حرف نزنی نمیشه؟با اون لهجه ی بدش.انگار حرف ها رو می جوه و نشخوار می کنه.

اگر کسی این حرف ها را می شنید باورش نمی شد مادر پشت سر برادرزاده ی خودش این گونه حرف می زند ، برادرزاده ی ناتنی! اما خوب چه فرقی می کنه؟ وقتی گوشت و پوست و خون یکی باشه تنی یا نا تنی؟



وقتی خبر مفقود شدن کاوه در فامیل پیچید من با حالی که فقط خودم خبر داشتم یک هفته در بستر افتادم.تب و لرز و هذیان امانم را بریده بود.دکتر می گفت آنفلوآنزاست،اما خودم می دانستم این عذاب وجدان است که سرتاسر وجودم را گرفته.مادر می گفت چشم و نظر است.

بردیا هرروز با دسته گلی به سراغم می آمد.وقتی به دیدنم می آمد حالم بدتر می شد و تبم بالا می رفت.

_ مانی،خودت رو عذاب نده.هیچ سرنخی دست کسی نمیفته.مطمئن باش!

دستان سردم در میان دستان گرمش کرخ می شد... آه این دست ها!آلوده به خون مادربزرگم بود... این دست ها که این گونه دستان مرا فشار می داد،گلوی الهام را چنان فشرده بود که روح زندگی از بدنش پر کشید،چگونه می توانم به اعتبار این دست ها خودم را از روی زمین بلند کنم؟همین دست ها که کاوه را از سقف آویزان کرد و وجدان مرا پشت میله های خودخواهی و بداندیشی تا ابد زندانی کرد.

روزی که نسبت به روزهای دیگر کمی سرحال تر بودم بهش گفتم که به همه چیز اعتراف کند.در پاسخم خندید: هیچ آدم عاقلی این کار رو نمی کنه.تو رو از دست بدم و خودم هم از دست برم؟فکر ابلهانه ایه مانی،خیلی ابلهانه.

پرسیدم: پس جواب وجدانت رو چی میدی؟تکرار کرد:وجدان؟چه کلمه ی قشنگی!

romangram.com | @romangram_com