#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_148
به خودش آمد و گفت :" ها ! الان ." و نشست .
" ماريا انگار حوست خيلي سر جايش نيست ؟"
آه بلندي كشيد و گفت:" مي داني ماني ! راستش من الان بايد خوشحال باشم ولي ... ستار را منتقل كردند ما باد برويم بم."
" راست مي گويي چه بد ."
" نه خيلي هم بد نيست . آنجا خانه و امكانات كفي در اختيارمان هست و حقوق و مزايا هم دو برابر مي شود ولي ... تمام ناراختي من دوري از شماست نمي دنم مي توانم آنجا دوام بياورم يا نه ."
" خوب اگر مي گويي همه چيز در اختيارتان هست به نظر من به رفتنش مي ارزد هرچند دلمان برايتان تن مي شود ولي اينكه صاحب خانه مي شويد خيلي خوب است . حالا مهم نيست كجاي ايران باشد ."
نگاهش به انالي بود كه سيبي را گاز مي زد ." آره . نمي دانم مادر چه واكنش نشان مي دهد . "
romangram.com | @romangram_com