#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_237
مازیار عصبی و رنگ پریده جواب داد:
- چی داری می گی تو؟ ناز چی شده؟
چشمان به خون نشسته ی امیرعلی او را به این باور رساند که اتفاق بدی برای ناز افتاده است... امیر علی جلو آمد و رو به رویش ایستاد. همیشه یک سر و گردن از مازیار بلند تر بود و همین از کودکی او را آزار می داد... با دندان های کلید شده و خشمی که سعی در کنترل آن داشت غرید:
- ناز از صبح گم شده...
چیزی هم چون نیشتر در قلب مازیار فرو رفت. نازش گم شده بود!
این دختر وجودش بود... همه ی وجودش!
نمی دانست حسی را که به او دارد چه بنامد؟ اما مطمئن بود عجیب این دختر را دوست دارد... دوست داشتنی بی اراده و ناخواسته!
شاید اگر می دانست ارتباطش با ناز فراتر از چیزیست که فکر می کند، زمین و زمان را به هم می دوخت... مازیار ناخواسته ناز را می خواست... کششی عجیب او را هم چون آهن ربا به سمت او می کشید و بی اراده دلتنگش می شد.
داد امیرعلی او را به خود آورد:
- چیه داری فکر می کنی؟ چه بلایی سرش آوردی؟
مازیار برای اولین بار آرام زمزمه کرد:
- تا شب نشده میارمش خونه... اینو بهت قول میدم.
و به سرعت از اتاق بیرون رفت و چهره متعجب و چشمان گرد شده ی امیر علی را ندید.
romangram.com | @romangram_com