#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_235

- نه آقا ازش خبری نشد...

-به خونه اش زنگ زدی؟

-نه آقا... باید می زدم؟

کلافه پوفی کرد و گفت:

- همین الان زنگ بزن ببین این دختر کجا مونده... چرا گوشیش خاموشه...

تماس را که قطع کرد گوشی را روی میز مقابلش پرت کرد و انگشت اشاره اش را متفکر به دندان گرفت...در همان لحظه مازیار از اتاق خارج شد و با دیدن چهره ی درهم و نگران او پرسید:

- چته تو؟ چرا حواست نیست... اصلا فهمیدی آذر نیا چی می گفت.

عصبی جواب داد:

- نه!

-یعنی چی... می دونی این پروژه چقدر برای شرکت مهمه...

گوشی امیر علی که زنگ خورد چنگی به گوشی زد و آن را برداشت. مازیار سکوت کرده و خیره ی چشمان نگران او بود.

- چی شد کبری؟

- آقا... آقا...

romangram.com | @romangram_com