#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_286


چرا دائم می خواد آزارم بده... چرا دست از سرم برنداشته؟

چرا اد دقیقا امشب شبی که باید بفهمم دایی از خرشیطان پایین آمده، باید آن پسرک خوک صفت تماس بگیرد و مرا تهدید کند و به اجبار و زور متوسل گردد.



مانده بودم بین دوراهی، دو راهی بین عقل و احساس.

عقل نهیب می زد برو همه چیز را به کیارش بگو وخلاص.

اما، عشق و احساس دست وپایم را می لرزاند اگر به کیارش بگویی برای همیشه تورا ترک خواهدکرد.



هزار استرس و اضطراب به سمت آدرس حرکت کرده بودم و میان راه افکارم به حدی مشغول بود که متوجه گذر زمان و رسیدنم به محل مورد نظرتهران ماتم کرده بود.



نفس تندی کشیدم و تکان مختصری به خود داده و پیاده شدم و کرایه راهم حساب کرده و به دقت اطراف را پایدم که تلفنم به صدا در آمد.

بادیدن شماره اش بند دلم ریش شد و با اخم های درهمی جدی وصلش کردم:

الو؟

_ بیا بالا.

لبم را گزیدم و سرم را بالا برده و ساختمان ها و پنجره هایشان را از نظر گذارندم:

نه بالا نمی آم. هرحرفی داری بیا پایین بزن که عجله دارم باید برم.



حرصی زیرلب غرید:


romangram.com | @romangram_com