#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_252
بغض عجیبی در گلویم چنگ زد و بی تاب سرم را بالا وپایین کردم که با دست بی جانش پشتم را نوازش داد:
آینده تو برام از هرچی مهمتره حتی از سلامتی خودم.
- مامان؟
_ گوش کن ارغوان من فرصت زیادی ندارم تو باید سهم خودت و از پدرت بگیری.
متعجب زیرلب گفتم:
خان بابا؟
سرش را به معنی نه تکان می دهد:
نه منظورم بابای خودته کسی که هرگز نتونست تورو ببینه و توی جنگل موقع گذر به دست دزدا و راهزنا کشته شد بابا وحید و می گم.
سرم رو متعجب کج کردم:
مامان چرا زودتر بهم نگفتی؟
_ ارغوان زبون به دهن بگیر.
سریع ساکت شدم که صدای قدم های پرشتاب و سنگین شخصی که بی شک دایی می بود شدم.
همین که توی درگاه ظاهر شد چشمان هردو شوکه شده و بی قرار و پراز دلتنگی شد و هردو لبانشان می لرزید و چشم هایشان نم نم می بارید.
دایی با قدم های آرام سپس تند وسریع سمت مامان پیش آمد و کنارم زد ومحکم تن بی جان خواهرش را در آغوش کشید:
نرگس خودتی؟
romangram.com | @romangram_com