#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_250




بادستمال گوشه چشمم رو پاک کردم و سرم رابه صندلی تکیه زدم و درختانی که به سرعت از کنارم می گذشتند خیره شدم اما فکرم رفت سمت گذشته.

- مامان نرگس ببین نمک این ترشی خوبه؟

مامان نرگس باوسواس خودش کمی از آب ترشی هفت بیجار را چشید و سری تکان داد:

آره فقط فلفلش کمه، از اون فلفل قلمی ها خردکن توش و چند تاهم سیربنداز.

یادش بخیر چقد ذوق کرده بودم مادرم مرا تاِید کرد و از آن موقع ها کنار خودش می نشاند و تمام ترفندهای خودش را آموزشم می داد و چه روزهای بود.



آهی کشیدم و سرم را تودر تو کرده بودم تا دایی نگاه غم زده ام را نبیند.

همین که گنبد مسجد را دیدم به دایی اشاره کردم:

دایی آروم تر برو اینجا کلی بچه ومچه هست.

دایی از سرعتش کاهید و با اخم ملایمی که بخاطر دقتش بود رانندگی می کرد.

بوی ناب درختان و گاو وگوسفندمرغ وخروسش توی دماغ حس کردم و پنجره را تا انتها پایین آورده و سرم را بیرون راندم و به بچه های ده نگاه می کردم و آنها متعجب مرا می نگریستند.



جاده خاکی بود و گردوغباری هم توی حلقم رفت باعث شد سرفه خشکی بکنم و دایی با اخم برمن آرام بتوپد:

ارغوان جان آروم بشین دایی.

لبخندمحوی کنج لبانم جای گرفت و نفس عمیقی کشیدم که خانه مان را دیدم و به شانه دایی چندضربه بی جانی زدم:

اوناهاش اونجاست خونمون.


romangram.com | @romangram_com