#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_243
خوب اینم از شیرینی بله گرفتنم از خانومم.
دستانم را زیرپایم مشت کرده و دلواپس به میز رو به رویم زل زدم که صدای شاد دوستان محسن و احسان بلندشد.
در این جمع تنها ناهید والهه گاه و بی گاه نگاه های معناداری حواله ام می کردند و من نفهمیدم چرا وقتی محسن مرا از دایی خواستگاری کرد جوابش کردم او برای بار سوم همراه خانواده اش رسما به منزل دایی آمدند و دایی که از همه چی خبر داشت خودش با مادرم صحبت کرد و او نیز همه چی را به عهده خودم و دایی گذاشت و برایم آرزویی خوشبختی کرد.
حتی زمانی که خودم با او تماس گرفتم تا جدیتش را دریابم تاکید کرد به عقلم رجوع کنم و تن به بقیه چیزها ندهم و او خود را موقع نزدیکی جشن می رساند.
حال محسن خان همه را به کافی شاپ نزدیک منزلشان دعوت کرده و بقولی سور می دهد.
پرهام دوست جان باجی محسن دائم هوایش را داشت، تمام نگرانی و هراسم از کیارشی بود که در از اول آمدنش تا الان باهیچ احدی سخنی نگفته و بااخم های درهم و نگاه آتشی همه را به سلیب کشیده بود و محسن بی خیال وسرخوش حتی به او که پسرخاله اش اهمیتی نمی داد و کار خودش را پیش می برد.
آهی کشیدم و به بستنی جلوی رویم خیره شدم و دستم نمی رفت تا کمی از طمع نابش بکشم و باذوق از مزه اش تعریف کنم.
همین که محسن کنارم جایی گرفت و بادیدن بستنی دست نخورده ام دستش را پیش بُرد و یک قاشق پر کرده و آن را جلوی دهانم گرفت.
واو و بعضی هم هورا کردنشان حالم را منقلب می کرد تا این مراسم مسخره را بهم بزنم اما نگاه مهربان و صادقانه محسن مرا نادم و پشیمان کرد و به زور و اجبار دل بی وا مانده ام کمی دهانم را باز کردم که او نیز با لبخندجذاب و زیبایی قاشق را داخل لب هایم فرو برد و چشمک ریزی هم هدیه کرد:
نوش جونت.
مزه اش شیرین و مزه وانیل وگلاب می داد و تنها به لبخندمحوی بسنده کرده و سرم را پایین انداختم که کیارش یک دفعه از جایش بلندشد و مات اویی شدم که بی نگاه من بی حرف از کافه بیرون رفت و همه پچ پچ کنان درباره ترک کردن بی هوایش بودند و الهه ای که با ناراحتی از جایش بلند شد و همپای او دوید.
نفسم را به یک باره رها کرده و آرام به گوش محسن رساندم:
romangram.com | @romangram_com