#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_241
پلکی روی هم انباشتم و دستانم را قفل کردم:
نمی خواستم برم.
خوبه ای زمزمه کرد و با تلفنم مشغول شد و بعداز چنددقیقه سمتم گرفت:
شمارش رو روی خودم دایورت کردم واینکه توتنها جای نرو ممکنه از سرکینه بلایی سرت بیاره.
ترسیده از جام بلندشدم:
چرا مگه چیشده؟
کلافه و سرگردان لب زد:
نمی دونم اما این کله خرابه وقتی می بینه تو منشی کیارشی و بهت پیغوم و پسقوم می ده لابد فکرهمه جاش رو هم کرده... این یه مارمولکی که دومی نداره.
این بار محتاط تر از قبل رفتار می کردم تا آبروی دایی عزیزم را که خرجم را می داد و دین بزرگی روی دوشم بود باید مراقب می بودم.
تمام روزم در استرس و پریشانی به سر رفت و وقت شام آنقد دلهره داشتم که چندباری بالا آورده ان و تمام اتاق های خانه دور سرم می چرخیدند و ناچاری باحالی درهم آب قندی برای خود درست کردم و همه را یک جا سرکشیدم که شیرینی اش دلم را زد اما حالم را بهتر کرد.
پیامکی به تلفنم آمد با ترس بازش کردم
" گور خودت کندی باخبرکردن اون بچه قرتی"
همین کافی بود تا از هوش بروم و به عالم بی خبری و سیاهی مطلق.
romangram.com | @romangram_com