#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_238
اونا نیومدن فقط من اومدم با آقا محسن تا به دانشگاهم برسیم.
_ آهان خب من و لیلاخانم یه سر ویلای لواسون اومدیم.
نیشخندی زدم:
باشه خوش بگذره.
_ ممنون مواظب خودت باش ماهم فردا می آیم.
- چشم.
سریع قطع کردم و جوراب پارازینم را پوشیدم و از داخل یخچال یک سیب برداشتم و مشغول شدم...
پس از اتمام کلاس کوله ام را برداشته و بادست گرفتن جزوه ها از ساختمان دانشکده خارج شدم و تا وارد حیاط بزرگ شدم بادیدن محسن متعجب و حیران به سوی او قدم برداشتم.
به نظر کلافه می آمد وقتی نوک کفشش را روی زمین ضرب گرفته بود.
باصدای قدم هایم سرش را بالا آورد و بادیدنم میخ چشمانم شد:
سلام ارغوان.
دو قدمی اش ایستادم:
سلام ازماست آقامحسن.
من من کنان نفسش را تند آزاد کرد:
دیروز جلوی پرهام نخواستم سوال پیچت کنم ولی اون یارو کی بود و چی گفت که رنگت پرید و چشمات گشاد و قرمز شد؟
romangram.com | @romangram_com