#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_228


- ممنون ازت خانم ِ ...

دستش رو جلو آورد و با لبخندلب زد: سمیه پناهی هستم.

دستش رو با دستای سردم گرفتم:

ارغوان یکتا.

خندید: خیلی اسمت بهت می آد ارغوان جان.

- نظرلطفته.

باچندتا توصیه بهم از کنارمون گذشت و حتی محسن طفلک هم حرفی نزد و یک گوشه نظاره گر بود.

این بار خیلی راحت سر به صندلی تکیه زده و چشمانم را بستم.



* تهران*

باصدای مهماندار و تکان های آرام شانه ام توسط شخصی نگاه خسته و خواب آلود ام را میخ چشمان خندان محسن سُراندم:

چقد می خوابی بابا تمام راه رو که توی خواب ناز بودی شما که؟



پلکی زده و با انگشت شصت و اشاره گوشه چشمانم را کمی مالیده و ماساژش دادم و همزمان خشدار جوابش را دادم:

نمی دونم چیشد ولی فکرکنم خسته بودم و باز...

یک دفعه متعجب کمربندم را باز کرده و سیخ ایستادم:

یعنی الان ما روی خشکی هستیم؟


romangram.com | @romangram_com