#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_227
آخه دخترگل از چی می ترسی؟
کاش کیارشی بود تا به بازوانش هرچند باشرم اما چنگ می زدم و تمام صورت را در او پنهان می کرده ام و تن به عطرناب و آرامشش می دادم.
افسوس.
با تکان خوردن شانه ام توسط محسن نگاه بی قرار و هراس آلودم را به او که ترسیده بود دوختم:
من من حالم خوب نیست.
یک دفعه سرگیجه بدی در اطراف سرم پیچید و بادهانی باز و اخم های درهم به خاطر درد زیاد جفت دست هایم را به دو طرف سر و پیشانی ام گره کرده و از ته دل اشک هایم سرازیر شد و محسن متعجب خیره ام شد و در نهایت با صدای حرصی شخصی نگاه ام به او که کلاه ای در سر داشت خیره شد:
چکار می کنی؟
یه کاری بکن.
متعجب محسن رو کنار زدو کلاه اش رو برداشت، بهت زده به دختر زیبای رو به روم خیره شدم که سرش بلند کرد و رو به محسن با اخم گفت:
شما هیچ معلوم هست چکار می کنی؟
مگه نمی بینی ایشون فوبیای بلندی دارند؟
شوکه شدم از کجا می دونست من از جاهای بلند هراس دارم که این بار نگاه جنگلی و زیباش رو بهم دوخت:
خانمی چندتا نفس عمیق بکش و سعی کن به چیزهای خوب فکرکنی و فکرهای درهم رو از خودت دور کنی.
بی حرف سری تکاندم و تمام حرف هایش را مو به مو انجام دادم که با لبخندشیرینی دستم را گرفت:
عزیزم سعی کن جاهای که ترست رو تشدید می کنه نری حتی اگه مجبور شدی.
romangram.com | @romangram_com