#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_216
ملامت گر سری تکان داد:
چرا اینارو به تو می گم لعنتی... به هرحال تا اون موقع جلوی چشم هام نباش حتی کارهای شرکت رو از منشی شرکت ژاله می پرسی و نزدیکم نمی آیی حالاهم برو و دیگه سمتم نیا.
قلبم در تلاطمی عجیب به سر می برد و چشمان پر از اشکم را از او پنهان کرده و با کرختی از جایم بلند شدم و باقدم های لرزان و لبی نیمه باز و قلبی آکنده از تپش بی امان رسورایی به سمت دری که گویی ازمن فرسخ ها فاصله دارد نزدیک می شدم و دستانم عرق کرده بود و چیزی مثل سنگ و کلوخ انتهای گلویم را بسته بود و نمی گذاشت نفس بکشم و با باز شدن درب نمی دانم آن حجم از سیاهی از کجا به افکارم هجوم آورد و اتاق دور سرم می چرخید و چشمانم تار می دید و یک دفعه پرت شدنم روی موکت های سرد و خزدار...
صدای چکه چکه کردن چیزی به گوشم می خورد و یک انگشتم را تکان داده و تمام بدنم سنگین و خسته بود گویی که کوهی را جابه جا کرده بودم و توانی نداشتم.
با صدای پچ پچ کردن به گوش هایم توان دادم و تیز تر کردم تا بشنوم اما فقط حرف یکی شان را شنیدم:
آره دختره
خیلی نازه ولی نمی دونم چرا بیهوش شده؟
کمی تقلا کردم تا مخاطب را بشناسم که صدای دیگری ضعیف تر به گوشم رسید:
آره دیدی اون پسره چجوری بغلش کرده بود و داد کشید دکتر؟
ولی باران خدایی پسره خیلی جذابه نه؟
صدای دیگری با مکثی آمد:
آره فقط حیف اون دختره مثل سیریش به اون پسره چسبیده بود و یه لحظه ولش نمی کرد انگاری ما می خوریمش!
romangram.com | @romangram_com