#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_206
دلهره بدی به دلم چنگ انداخت و باعث شد با ناخن به بازوی قطور او چنگ بیاندازم:
کجا می بری من و؟
بی حرف تا وسط اسطبل مرا کشاند و یک دفعه اتاقکی که داخلش اسب نبود مرا هل داد و به زور واردش کرد.
نگاه ترسیده و هراسان به او که نفس نفس می زد دوختم:
چکار می خوای بکنی؟
ببین قربان من نمی دونم شما چتونه کہ۔۔۔
دوگام کوتاه خودش را بهم رساند و تنم را به دیوار خشک و سرد بی روح تکیه داد و با چشمان عقابی نگاهم کرد.
خوف عجیبی از طرز نگاهی به دلم رخنه کرد.
یک دفعه سرش را کج کرد وپایین آورد و شالم را کنار زد.
نفسم به شمارش رفته بود از ترس و هیجانی که از عطروجود او بهم ساطح می شد.
چانه ام را به بازی گرفت و بوسه های ریزی حوالم می کرد.
تنم لرزش خاصی داشت، نمی دانم سردم نبود اما این لرزش برای چه بود که هم دندان هایم روی هم می لرزید و هم دست ها و پاهایم روی ویبره بود و شل شده بودم که دستانش روی پهلوهایم نشست و قلبم تیرکشید.
_ بهترشدی؟
متعجب به او که بالبخندجذابی نیمه بندی بهم زل زده بود خیره شدم:
چی؟
لبش را روی هم چفت کرد و آرام نجوا کرد:
romangram.com | @romangram_com