#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_192


خب من چکار کنم حالا؟

تا احسان خواست جوابش را بدهد کیارش پرسید:

تو کسی رو دوست داری؟

یک دفعه سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفت که محسن با لبخندمهربانی سمتم برگشت و لب زد: آره خیلی هم دوسش دارم.

نگاهم به کیارش که فکش منقبض شده و رگ گردنش متورم و صورتش به کبودی می زد رفت و هرلحظه هراس جان محسن را داشتم.

دست مشت شده را تا جلوی قفسه سینه اش کشید و بعد شل شد و از جایش سریع بلندگشت و پا درون حیاط قرار داد.

احسان نوچی کرد و روبه روی الهه نشست:

خب آبجی گلم... شما بگو تاحالا چندبار بهم دروغ گفتی؟



الهه نیشخندی زد:

هیچ وقت دروغی بهت نگفتم.

احساس مشکوک پرسید:

مطمئنی؟

الهه سری تکون داد که احسان سرش را پایین انداخت و زمزمع کرد:

اون وقتی که به دروغ گفتی با دوستت می ری خرید اما از شرکت کیارش سردر آوردی و فکرنکردی من گذرم اون طرفا می گذره؟

رنگ الهه به شدت پرید و من من کنان لب زد:

نه نه من من اون... اونجا یکار مهمی داشتم واسه همون رفتم.


romangram.com | @romangram_com