#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_191

یک دفعه الهه نگاهش رنگ ترس گرفت و لحظه ای بعد ریلکس نشست و بالبخند معناداری به کیارش زل زد.

نفسش را پرصدل بیرون فرستاد و پر از خشم نگاهی به محسن انداخت:

بدترین ضربه رو بهش می زنم.

نگاهم مات و هراسان شد، یعنی ممکن بود بلایی سر پسرخاله اش محسن بیاورد؟

نوبت زوج دوم بود.

محسن و ناهید.

محسن باشیطنت پرسید:

قبل از احسان با کسی دوست بودی؟

نگاه ناهید تیره و سرد شد و با اخم غلیظی گفت: قرار نبود از این سوال ها بپرسی ها؟



محسن انگشتش را جلوی بینی اش گرفت و تکرار کرد:

سوالم رو جواب بده وگرنه با دمپایی احسان طرفی؟

ناهید هم بی خیال عقب کشید و لب زد: ترجیح می دم دمپایی بخورم تا که سوال مزخرف تورو جواب بدم.



این عقب نشینی و سوال محسن تنها مرا به شک نینداخت بلکه همه مضنون وار به او خیره شدند که احسان گفت:

بی خیال من همه جوره ناهید وقبول دارم.

دمپایش روهم روی زمین گذاشت و کنار ناهید نشست و اورا درآغوش کشید.

محسن دستانش را بلند کرد:

romangram.com | @romangram_com