#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_189
ناهید: یعنی بشینم روی زمین.
محسن باخنده جواب داد:
نه می خوای بیا روی سرمن!
احسان چشم غره ای به او رفت و ناهیدهم پشت چشمی برای او نازک کرد.
همان جا ایستاده بودم که نگاه محسن بهم افتاد و سریع سمتم آمد و مرا هم کشان کشان سمت دایره بُرد و نشاند و خودش هم کنارم بافاصله کمی جای گرفت.
احسان با شیطنت لب زد:
خب خب بهتره اول سنگ کاغذ قیچی کنیم و هرکی باهم آورد اونا بازی چشمی می کنند.
قوانین خاصی نداره فقط باید راستش و بگی؟
الهه: مثل بازی جرات وحقیقت؟
احسان لبخند کجی زد: نه اون بطری داره و سوال می کنن ولی اینجا شخص روبه رو باید ازش سوال کنه و طرف هم باید راستش و بگه... اینجا جرات و شهامت نداریم ولی به جاش اگه نخواست راستش و بگه با دمپایی می زنمش.
لبخندمحوی زدم و با آماده گفتن احسان مصمم دست راستم را پشتم پنهان کردم و منتظر شدم.
علامت کاغذ را در ذهنم تداعی کردم که با سه گفتن احسان همه دستانش را جلو آورند.
عجیب بود که فقط من و کیارش کاغذ آوردیم و بقیه سنگ و قیچی وکف دست آوردند.
احسان شیطنت وار خندید:
خب زوج اولمون ارغوان خانم و کیارش جان ِ
زوج دوم محسن و ناهید
romangram.com | @romangram_com