#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_188




بی اختیار نگاهم به سالن چرخید و بادیدن کیارش کنار احسان لبخندتلخی کنج لبانم جا خوش کرد.

بالذت وافری وجب به وجب کیارش را با نگاهم سانت می زدم و افسوس می خورم از حجم داشته هایمان و میزان فاصله خودمان، که اگر آنها نبود شاید از او که عاشقانه می پرسیدمش دور نمی شدم و آه پشت آه نمی کشیدم.

قوری برداشته و برای هرکدام چای خوش رنگ ریخته و روی سینی جا دادم و به سمت سالن راه افتادم.

اول به کیارش که بزرگتر از همه بود و بعد احسان ومحسن و درآخر ودخترا که چپ چپ نگاهم می کردند تعارف کردم.

زمزمه الهه را شنیدم:

انگار چای خواستگاریشه؟

پچ پچ ناهیدهم روی نرخ اعصابم شد:

اون که اصلا خواستگار نداره...

الهه: وا مگه می شه.

ناهید: حالا که شده.

عصبی بودم اما با لبخندخانومانه سربه زیر مشغول نوشیدن شدم و بعداز اتمام سریع خواستم وارد اتاق شوم که صدای هیجان زده احسان بلندشد:

می گم بیاین یک بازی؟

ناهید کنجکاو لب زد:

چی؟

احسان هم پرو پرو گفت: بازی چشم ها...

همه تعجب کردیم که دستانش را کوبید و گفت: حالا یک دایره متوسط درست کنیم.


romangram.com | @romangram_com