#جنون_انتقام_پارت_65

انقدر حرص میخوردودادمیزد که صورتش قرمزشده بودوصداش دورگه شده بود.....پدرام مدام سعی میکردآرومش کنه.....شاهین دستی زیربینیش کشیدوخونش

روپاک کردونگاهی به دست خونیش انداخت.....سری به بالا وپایین به معنی فهمیدن تکون دادو از اتاق بیرون زد....

من توانم روازدست داده بودم وروی زمین نشسته بودم.....پری هم کنارم روی زمین نشست ومحکم منو توی بؽلش گرفت ومدام میپرسید:خوبی آرام؟؟؟؟اذیتت

نکرد؟؟؟؟حالت خوبه؟؟؟؟؟

از نگرانیش بؽضم گرفت چقدردوستش دارم مثل خواهر نداشتم زمزمه کردم خوب نیستم.....سامیارآروم شده بود.....دستی توی موهاش کشیدوپدرام روپس

زدوکنارمن روی زمین نشست.....سرش روکمی کج کردوبصورتم نگاه کردوگفت:خوبی آرام؟؟؟؟میخوای بریم خونه؟؟؟؟

واقعادیگه نمیخواستم اونجاباشم همینطورکه اشکام روی صورتم میریخت لب زدم بریم.....

پری بادلخوری گفت:آرام...تولدمه نمیخوای وایسی؟؟؟؟؟؟صورتش روبوسیدم وباصدای لرزونی گفتم :عزیزم تولدت مبارک....اماباورکن حالم اصلا خوب نیست...اینطوری بیشترباعث میشم تولدت خراب بشه...برم

راحت ترم...

باؼمی توی صداش گفت:باشه هرطورراحتی...امابایدقول بدی به تلافی امشب یک روزدیگه بیایی دونفره جشن بگیریم.....باهم خندیدیم گفتم حتما حتما گلم

ودوباره گونش روبوسیدم....دست سامیار دورکمرم حلقه شد...ازاین برخوردتنم داغ شدوخون باسرعت به صورتم هجوم آورد...این همه نزدیکی برای من

عاشق زیادبود نبود.....کمکم کردازجابلندشم.....روبه پدرام گفت:آماده شو بریم.....

پری:اااا...آقاسامیار....شماوآرام که نمی مونید....حداقل بزاریدآقاپدرام برای شام بمونه...(روبه پدرام)برای شام تشریؾ داشته باشید...

باچشمای گردشده به پری وپدرام نگاه میکردم....پدرام خنده ی نمکی کردودرجواب گفت:حتما لیدی...مگه میشه دعوت شماروردکرد....بعدبالبخند دست روی

سینه گذاشت وخودش روکمی خم کرد....پری لبهاش روکشدادوممنونی گفت......سامیاربادستش فشارآرومی به کمرم دادوباهم به طرؾ اتاق کنارپله

هارفتیم.....سامیاربیرون ایستادوبه من اشاره کردکه به داخل برم ولباس عوض کنم.....به اتاق رفتم وپالتووشالم روازکمد دیواری بیرون کشیدم پوشیدم وبیرون

اومدم....سامیاروپدرام وپری روی پله هامشؽول صحبت بودن....خودم روبهشون رسوندم سامیاربادیدن من حرفش رو قطع کردوروبه من گفت:بریم؟؟؟؟؟


romangram.com | @romangram_com