#جنون_انتقام_پارت_189
پری دستمو کشیدو درحالی که وارد میشدیم گفت:یکی ازدوستای پدرام اینجا کار میکنه...
بطرؾ پذیرش رفتیم وپری سراغ دکترنیکدل رو گرفت...خانمی که پشت میز بود اتاق ته راهرو روبه پری نشون داد با پری وؼزل به ته راهرو رفتیم پری به
ما گفت روی نیمکت بشینیم وخودش وارد اتاق شد بعد ده دقیقه بیرون اومدو ازمن خواست داخل اتاق برم.....وارد اتاق شدم...پشت میز مرد جوانی بود که با
لبخند نگام میکرد...اخمامو تو هم کشیدم وسلام کردم...دکتر با خوش رویی جوابمو دادو پرسید:شما همسر دکترراد هستید؟؟؟
باتردیدجواب دادم:بله....شما ایشون رو میشناسید...
دکتر:بله من با پدرام وسامیار هم دانشگاهی بودم وتو بعضی درس ها هم همکلاسی بودیم....
دکتر بااشاره دست تعارؾ کرد روی مبل روبروی میزش بشینم....بعد با تلفن پرستار خبرکردو خواست از من خون بگیره...پرستار بعداز اتمام کارش همراه
دکتربیرون رفتن وپری وؼزل وارد شدن...
باؼم پرسیدم:بچه ها مریضیم خیلی خطرناکه؟؟؟پری سرخوش خندید:آره...چه جورم...
ؼزل خواست چیزی بگه که پری دعوت به سکوتش کردوگفت ازچیزی که مطمئن نیستیی حرؾ نزن...
چهل دقیقه ای میشد که تو اتاق نشسته بودیم ومن با استرس پام رو تکون میدادم....بلاخره دکترلبخند به لب وارد شد...پشت میزش نشست وگفت اگه اجازه بدید
من با سامیار صحبت کنم...اشک تو چشمام جمع شد...خدایا حالا که به آرامش رسیدم رفتنی شدم...باسر تایید کردم...دکتر گوشی تلفنو برداشت وشماره گرفت
وبعدازکمی گفت:
دکتر:سلام رفیق بی معرفت قدیمی...
..................................
دکتر:دست پیش میگیری پس نیوفتی؟؟
...................................
romangram.com | @romangram_com